2 غزل از اوحدی مراغه ای
در بندِ غم عشـق تو، بسیار کسانند
تنها نه منم خود، که دراین غصّه بسانند
در خاک به امید تو، خلقی است نشـسته
یک روز برون آی و ببین تا به چه سانند
عُشـّاق تو در پیش گرفتند، بیابان
کآن طایفه، ده را پس ازاین هیچ کسانند
کو مَحرم رازی، که اسیران محبّت
حالی بنویسند و سلامی برسانند
با محتسب شـهر بگویید، که امشب
دستار نگهدار، که بیرون عسسانند!
ای دانه ی دُر، عشق تو دریاست ولیکن
افسوس! که نزدیک کنار تو خسانند
شاید که ز مصرت، به هوس مرد بیاید
خود مردم این شـهر، مگر بی هوسانند؟
با جـُور رقیبان، ز ِ لبت کام که یابد؟
من تَرک بگُفتم، که عسل را مگسانند!
ای اوحدی از لاشـه ی تنگ تو، چه خیزد؟
کآندر طلب او هـمه، تازی فرسانند
افسوس که در پای تو این تند سواران
بسیار دویدند و همان بازپسانند!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تا بر آن عارض زیبا نظر انداختهایم
خانهٔ عقل به یک باره برانداختهایم
بر دل ما دگر آن یارِ کمان ابرو، تیر
- گو: مینداز، که ما خود سپر انداختهایم
هیچ شک نیست که روزی اثری خواهد کرد
تیر آهی که به وقت سحر انداختهایم
ای که قصد سر ما داری، اگر لایق تست
بپذیرش، که به پای تو در انداختهایم
به جفا از در خود دور مگردان ما را
تا بجوییم دلی را که در انداختهایم
قدر خاک درت اینها چه شناسند؟ که آن
توتیاییست که ما در بصر انداختهایم
اوحدی راز خود از خلق نمیپوشاند
گو: ببینید که ما پرده در انداختهایم