چقدر...!
درختها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نیامدی و نچیدی انار سرخی راکه ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
نیامدی و ترک خورد سینهی من و آهچقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد
چقدر باغ پر از جعبههای میوه شد وچقدر جعبهی پر راهی خیابان شد
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدرگذشتن از من و رفتن برایت آسان شد
چطور قصهام آنقدر تلخ پایان یافت؟چطور آنچه نمیخواستم شود آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتادو گوش باغ پر از خندهی کلاغان شد
پانتهآ صفایی بروجنی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:24 توسط چامه (تورنگ)
|