جز من به شهرِ یار کسی شهریار نیست

شهری به شاه پروری شهر یار نیست

 

در بارگاه سلطنت فقر ، شاه را

بندند در به رخ  که به دربار بار نیست

 

من طایر بهشتیم اما در این قفس

حالی اسیر عشقم و جای فرار نیست

 

برگ خزان به زردی رخسار من مباد

ای گل که در طراوت رویت بهار نیست

 

از خون لاله بر ورق گل نوشته اند

کاوخ به عهد لاله رخان اعتبار نیست

 

شاهد شو ای ستاره که آن مست خواب ناز

آگه ز حال عاشق شب زنده دار نیست

 

گویند مرگ سخت بود ، راست گفته اند

سخت است لیک سخت تر از انتظار نیست

 

از روزگار، عاطفه هرگز طمع مدار

اصلا نشان عاطفه در روزگار نیست

 

منصور زنده باد که در پای دار گفت

آسان گذر ز جان که جهان پایدار نیست

 

جان پرور است زندگی شهریار لیک

جز غم به شهریار در این شهر ، یار نیست