دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد

و آبی از دیده می‌آمد که زمین تر می‌شد

 

تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز

همه شب ذکر تو می‌رفت و مکرر می‌شد

 

چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من

گفتی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد

 

آن نه می ‌بود که دور از نظرت می‌خوردم

خون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد

 

از خیال تو به هر سو که نظر می‌کردم

پیش چشمم در و دیوار مصور می‌شد

 

چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی

مدعی بود اگرش خواب میسر می‌شد

 

هوش می‌آمد و می‌رفت و نه دیدار تو را

می‌بدیدم نه خیالم ز برابر می‌شد

 

گاه چون عود بر آتش دل تنگم می‌سوخت

گاه چون مجمره‌ام دود به سر بر می‌شد

 

گویی آن صبح کجا رفت که شب‌های دگر

نفسی می‌زد و آفاق منور می‌شد

 

سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیخت

ور نه هر شب به گریبان افق بر می‌شد

 

موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 | 7:8 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

 

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

 

وان که را دیده در دهان تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی

 

خاصه ما را که در ازل بوده‌ست

با تو آمیزشی و پیوندی

 

به دلت کز دلت به درنکنم

سختتر زین مخواه سوگندی

 

یک دم آخر حجاب یک سو نه

تا برآساید آرزومندی

 

همچنان پیر نیست مادر دهر

که بیاورد چون تو فرزندی

 

ریش فرهاد بهترک می‌بود

گر نه شیرین نمک پراکندی

 

کاشکی خاک بودمی در راه

تا مگر سایه بر من افکندی

 

چه کند بنده‌ای که از دل و جان

نکند خدمت خداوندی

 

سعدیا دور نیک نامی رفت

نوبت عاشقیست یک چندی

 

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 17:4 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

 

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌ تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

 

شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

 

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

 

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

 

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : جمعه سی و یکم تیر 1390 | 18:51 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول

من گوشِ استماع ندارم لمن یقول

 

تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق

جایی دلم برفت که حیران شود عقول

 

آخر نه دل به دل رود انصاف من بده

چونست من به وصل تو مشتاق و تو ملول

 

یک دم نمی‌رود که نه در خاطری ولیک

بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول

 

روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم

پروانه را چه حاجت پروانه دخول

 

گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست

بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول

 

ما را بجز تو در همه عالم عزیز نیست

گر رد کنی بضاعت مزجاه ور قبول

 

ای پیک نامه بر که خبر می‌بری به دوست

یالیت اگر به جای تو من بودمی رسول

 

دوران دهر و تجربتم سر سپید کرد

وز سر به در نمی‌رودم همچنان فضول

 

سعدی چو پای بند شدی بار غم ببر

عیار دست بسته نباشد مگر حمول

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : جمعه دوم اردیبهشت 1390 | 21:47 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

اگر کسی تا به حال غزلی از سعدی نخوانده و این غزل را بخواند بدون شک بعد ازین، کمتر غزلی راضیش می کند! بدون شک این غزل از بهترین سروده های ادب پارسی است

 

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم

 

گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر

ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم

 

بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد

مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم

 

سیمِ دلِ مسکینم در خاکِ درت گم شد

خاکِ سرِ هر کویی بی فایده می‌بیزم

 

در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد

تا بر دفِ عشق آمد تیرِ نظرِ تیزم

 

مجنونِ رخِ لیلی، چون قیسِ بنی عامِر

فرهادِ لبِ شیرین، چون خسروِ پرویزم

 

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز

فرمان بَرَمَت جانا! بنشینم و برخیزم

 

گر بی تو بُوَد جنّت، بر کنگره ننشینم

ور با تو بُوَد دوزخ، در سلسله آویزم

 

با یادِ تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد

چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم

 

                        درود بر روان سعدی باد!

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : جمعه دوم اردیبهشت 1390 | 9:6 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

ملک الشعرای بهار در تضمینی زیبا از غزل معروف سعدی عشق و ارادت خود به استاد سخن را اینگونه ابراز می نمایند:( ابیات سپیدرنگ از سعدی است)

 

سعدیا! چون توکجا نادره گفتاری هست؟ یا چوشیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟   هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس            به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس                 موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »

بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست     به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست   ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کآری هست »

دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید                پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام توحاشا که تمامت جوید                 کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم         شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم                نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟

همه دانند که در صحبت گل خاری هست »

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد     وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد

تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد  لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

« باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست »

سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس        تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس

ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس         ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

« نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود            بیت معمور ادب طبع بلند تو بود

زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود               سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود

« من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست »

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند                طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند           وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

داستانی است که بر هر سر بازاری هست »

 

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 | 22:57 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست

 

نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست

 

هر که در آتش عشقش نبود طاقتِ سوز

گو به نزدیک مرو کآفتِ پروانه پَرَست

 

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست

 

آدمی صورتْ اگر دفع کند شهوتِ نفس

آدمی خوی شود ور نه همان جانورست

 

شربت از دستِ دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌ترست

 

من خود از عشقِ لبت فهمِ سخن می‌نکنم

هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست

 

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

 

من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر

بندِ پایی که به دست تو بود تاج سرست

 

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 | 22:28 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

مگر نسیمِ سحر بویِ زلفِ یارِ منست

که راحتِ دلِ رنجورِ بی‌قرارِ منست

 

به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر

گرش به خواب ببینم که در کنارِ منست

 

اگر معاینه بینم که قصد جان دارد

به جان مضایقه با دوستان نه کار منست

 

حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز

ولیک درخور امکان و اقتدار منست

 

نه اختیار منست این معاملت لیکن

رضای دوست مقدم بر اختیار منست

 

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده اویم که غمگسار منست

 

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد

برو که هر که نه یار منست بار منست

 

به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من

که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

 

ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت

دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست

 

و گر مراد تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 | 22:13 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

هشیارْ کسی باید کز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

 

آن کس که دلی دارد آراسته ی معنی

گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد

 

گر سیل عِقاب آید شوریده نیندیشد

ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد

 

آخر نه منم تنها در بادیه ی سودا

عشقِ لب شیرینت بس شور برانگیزد

 

بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت

بی‌مایه زبون باشد هر چند که بستیزد

 

فضلست اگرم خوانی عدلست اگرم رانی

قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد

 

تا دل به تو پیوستم راهِ همه دربستم

جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد

 

سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز

ور روی بگردانی در دامنت آویزد

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 | 22:2 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

 

یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند

هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

 

دیوانه ی عشقت را جایی نظر افتاده‌ست

کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی

 

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی

سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

 

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش

آن کش نظری باشد با قامت زیبایی

 

گویند رفیقانم: در عشق چه سر داری؟

گویم که سری دارم درباخته در پایی

 

زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده

تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

 

در پارس که تا بودست از ولوله آسوده‌ست

بیمست که برخیزد از حسن تو غوغایی

 

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت

گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

 

گویند: تمنایی از دوست بکن سعدی!

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 | 4:21 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد

وزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد

 

به گرد پای سمندش نمی‌رسد مشتاق

که دستبوس کند تا بدان دهن چه رسد

 

همه خطای منست این که می‌رود بر من

ز دست خویشتنم تا به خویشتن چه رسد

 

بیا که گر به گریبان جان رسد دستم

ز شوق پاره کنم تا به پیرهن چه رسد

 

که دید رنگ بهاری به رنگ رخسارت

که آب گل ببرد تا به یاسمن چه رسد

 

رقیب کیست که در ماجرای خلوت ما

فرشته ره نبرد تا به اهرمن چه رسد

 

ز هر نبات که حسنی و منظری دارد

به سرو قامت آن نازنین بدن چه رسد

 

چو خسرو از لب شیرین نمی‌برد مقصود

قیاس کن که به فرهاد کوهکن چه رسد

 

زکات لعل لبت را بسی طلبکارند

میان این همه خواهندگان به من چه رسد

 

رسید ناله سعدی به هر که در آفاق

و گر عبیر نسوزد به انجمن چه رسد

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 | 4:17 | نویسنده : چامه (تورنگ) |
 

 

شب دراز به امید صبح بیدارم

مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

 

عجب که بیخ محبت نمی‌دهد بارم

که بر وی این همه باران شوق می‌بارم

 

از آستانه ی خدمت نمی‌توانم رفت

اگر به منزل قربت نمی‌دهی بارم

 

به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی

بیا و زنده ی جاوید کن دگربارم

 

چه روزها به شب آورده‌ام در این امّید

که با وجود عزیزت شبی به روز آرم

 

چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

چه کرده‌ام که به هجران تو سزاوارم

 

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

هنوز با همه بی مهریت طلبکارم

 

من از حکایت عشق تو بس کنم؟ هیهات!

مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

 

هنوز قصه هجران و داستان فراق

به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

 

اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی

حدیث عشق به پایان رسد؟ نپندارم

 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست۱

یکی تمام بود مطلع بر اسرارم

 

۱: این مصرع آشنا نیست؟ ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد (حافظ)

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | 17:18 | نویسنده : چامه (تورنگ) |
 

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی

 

گر خون دل خوری فرح افزای می‌خوری

ور قصد جان کنی طرب انگیز می‌کنی

 

بر تلخْ عیشی من اگر خنده آیدت

شاید که خنده شکرآمیز می‌کنی

 

حیران دست و دشنه زیبات مانده‌ام

کآهنگ خون من چه دلاویز می‌کنی

 

سعدی گلت شکفت همانا که صبحدم

فریاد بلبلان سحرخیز می‌کنی

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 | 8:14 | نویسنده : چامه (تورنگ) |
 

چون است حال بستان ای باد نوبهاری


کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری


ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن


مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری


یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل


ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری


هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد


چون بر شکوفه آید باران نوبهاری


عود است زیر دامن یا گل در آستینت


یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری


گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت


تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری


وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو


این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری


ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد


دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری


زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی


چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری


عمری دگر بباید بعد از فراق ما را


کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری


ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت


باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری


هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست


درمان درد سعدی با دوست سازگاری

 
 

موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 | 12:59 | نویسنده : چامه (تورنگ) |
 

نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود


با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود


خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم


وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود


پارس در سایه اقبال اتابک ایمن


لیکن از ناله مرغان چمن غوغا بود


شکرین پسته دهانی به تفرج بگذشت


که چه گویم نتوان گفت که چون زیبا بود


یعلم الله که شقایق نه بدان لطف و سمن


نه بدان بوی و صنوبر نه بدان بالا بود


فتنه سامریش در نظر شورانگیز


نفس عیسویش در لب شکرخا بود


من در اندیشه که بت یا مه نو یا ملکست


یار بت پیکر مه روی ملک سیما بود


دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد


همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود

 

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 | 12:57 | نویسنده : چامه (تورنگ) |
 
 

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگست

 

ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگست

 

 

برادران طریقت نصیحتم مکنید

 

که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگست

 

 

دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماع

 

که نیک نامی در دین عاشقان ننگست

 

 

چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم

 

مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگست

 

 

به یادگار کسی دامن نسیم صبا

 

گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگست

 

 

به خشم رفته ما را که می‌برد پیغام

 

بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگست

 

 

بکش چنان که توانی که بی مشاهده‌ات

 

فراخنای جهان بر وجود ما تنگست

 

 

ملامت از دل سعدی فرونشوید عشق

 

سیاهی از حبشی چون رود که خودرنگست

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : جمعه سیزدهم اسفند 1389 | 16:6 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

 

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید

چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

خرم تنی که محبوب از در فرازش آید

چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی

همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه

با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد

کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش

وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

اول که گوی بردی من بودمی به دانش

گر سودمند بودی بی دولت احتیالی

سال وصال با او یک روز بود گویی

و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

وان ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 | 15:0 | نویسنده : چامه (تورنگ) |
و باز هم از سعدی!

 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

 

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت

 

ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟ 

سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟

 

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق  

خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

 

عارف مجموع را در پس دیوار صبر

طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

 

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

 

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

 

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان

راه به جایی نبرد هر که به اَقدام رفت

 

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی

می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

 

پیشنهاد میکنم این غزل زیبا را با آهنگسازی استاد دکتر محمد سریر و با صدای جمال الدین منبری از اینجا دانلود کنید.


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 | 21:37 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

                    هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی​دریغ

                    دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

                     حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

                     گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

                     عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده ی  پای بند گردن جان در کمند

                      زهره ی  گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

                     هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

                     کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

                     حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

                     عهد فرامش کند مدعی بی​وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

                     گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

 


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 | 21:10 | نویسنده : چامه (تورنگ) |

چند غزل سفارشی از سعدی به پاس مهربانیهای او که در نبود من هم به خانه ام سر میزند!

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق، دربند است

 
بگفتم از غم دل، راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست، مانند است

 
پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است


قسم به جان تو خوردن، طریق عزت نیست

به خاکپای تو که آن هم عظیم سوگند است


که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت، آرزومند است


بیا که بر سر کویت، بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکندست


خیال روی تو میخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست


عجب در آنکه تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکندست


اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دستها که ز دست تو بر خداوندست


فراق یار که پیش تو برگ کاهی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است


ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است 

  


موضوعات مرتبط: سعدی

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 | 11:32 | نویسنده : چامه (تورنگ) |